محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

340

خلد برين ( فارسى )

تبريز قشلاق نمود چون به صوابديد ديو سلطان ، قاضى جهان قزوينى كه به منصب نظارت ديوان اعلى سرافراز بود چنانچه ايمائى به آن شد مقيد و محبوس و متوجه قلعهء لورى گرديده تشريف والاى منصب مذكور بر قامت قابليت امير جعفر ساوجى راست آمد و همچنين چوهه سلطان به جاى كپك سلطان در ديوان مهر زد . و هم در اين سال چون خبر ارتحال دورميش خان بن عبدى بيك شاملو حاكم هرات به دربار اقبال رسيد حسين خان برادر او منظور نظر تربيت خاقان گردون منزلت و حاكم آن ولايت گرديد . همچنين على سلطان حاكم شيراز از سراى مجاز رخت بربسته مراد خان به حكومت آن ديار رسيد . و در سنهء اثنى و ثلاثين و تسع مائه كه قشلاق خاقان روى زمين در دار السلطنهء قزوين اتفاق افتاد محمد بابر ميرزا چنانچه در روضهء ششم سبق ذكر يافت رايت ظفر آيت به تسخير بلاد هند افراخت . و در اين سال فرخ فال ، كاركيا احمد حاكم لاهيجان در يورت قشلاق به عز ملازمت پادشاه به استحقاق سرافرازى يافته منظور انظار الطاف و اعطاف به وطن خود شتافت . و هم در اين سال خواجه حبيب الله وزير دورميش خان به تيغ شعبده بازى روزگار به قتل رسيد . خلاصهء اين مقال آن كه خواجهء مشار اليه روزى از روزها در سراى خود با يكى از حريفان به بازى نرد مشغول بود . مقارن آن جماعتى از شاملويان كه مرسوم و علوفه به ايشان نرسيده بود بىمحابا به منزل وى درآمده فرياد بركشيدند كه چون مواجب ما را نمىدهى و از آن وجه چيزى به دست ما نمىآيد همان بهتر كه ما را از نوكرى اخراج كنى . خواجه از جرأت ايشان برآشفته گفت كه شما را رخصت دادم به هر جا كه خواهيد برويد . ايشان با وى گفتند كه در اين باب چيزى بنويس كه سند اخراجيت و خط راه ما باشد . خواجه از كمال غرور در اين باب به خط خود وثيقه‌اى نوشته مهر كرده به ايشان داد و شاملويان در زمان آن نوشته را به نزد سركرده و سردار خود كه خليفه يار احمد نام داشت برده